close
تبلیغات در اینترنت
داستان حضور قلب در نماز
شوق نماز
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


نماز نردبانی برافراشته در تمام طول عمر است تا بتوان شبانه روزی چندین بار و نه تنها در ساعتی مشخص- برفرازش رفت، بی واسطه با معبود سخن گفت و بی پرده با حبیب درد دل کرد. این وبلاگ در نظر دارد مطالبی درباره نماز در اختیار شما دوستان عزیز قرار دهد انشالله که مفید باشد. انشالله که در پیشگاه خداوندمتعال و حضرت ولیعصر (عج تعالی) مورد قبول واقع شود.
پروفایل مدير وبلاگ
ورود کاربران
نام کاربری :
رمز عبور :
رمز عبو را فراموش کرده ام
خبرنامه


عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

نظرسنجی
چقدر به خواندن نماز اول وقت اهمیت می دهید؟






مطالب با چه موضوعاتی بیشتر مورد استفاده شماست؟






امکانات جانبی
کانال شوق نماز در آپارات
لوگو مسابقه

کلیک کنید

مترجم سایت

شوق نماز

ساعت فلش مذهبی

ابزار ختم صلوات در وبلاگ

 

حضور قلب در نماز

روزی سید هاشم امام جماعت مسجد(سر دوزک)بعد از نماز ،به منبر رفت و در ضمن توجیه لزوم

حضور قلب در نماز فرمودند: روزی پدرم مشغول نماز جماعت شد و عده ای به وی اقتدا کردند و

من نیز جزو آنان بودم.در اولین لحظات اقامه نماز، پیرمردی روستایی وارد شد و  در صف اول ،

پشت سر پدرم قرار گرفت ، مومنان نمازگزار از اینکه یک شخص دهاتی در صف اول ایستاد ،

ناراحت شدند ،....

نماز

 

 ولی او اعتنایی نکرد و و در رکعت دوم در قنوت ، 

نیت فرادا کرد و نمازش را به تنهایی تمام کرد و در همان جا نشست و مشغول خوردن نان شد، چون نماز تمام

شد ، مردم از هر طرف به او اعتراض کردند .او جواب نمی داد.

پدرم فرمود:چه خبر است؟

گفتند:مردی روستایی و جاهل به مساله آمد در صف اول ،پشت سر شما اقتدا کرد و گفت :چرا چنین کردی؟

گفت : راز آن را آهسته بگویم، یا در این جمع بلند بگویم.پدرم گفت :در حضور همه بگو.گفت :من وارد این مسجد 

شدم و چون نماز جماعت بر پا شد ، به امید فیض نماز جماعت اقتدا کردم ،ولی دیدم شما در وسط نماز به این 

فکر فرو رفتید که من پیر شده ام و از آمدن به مسجد عاجز شده ام  " گوش درازی لازم دارم"سپس در خیالتان

  به میدان الاغ فروش ها رفتید و دست به خرید زدید و در رکعت دوم در خیال تدارک خوراک و تعیین جای او بودید

، من عاجز شدم و دیدم بیش از این سزاوار نیست  با شما در نماز باشم ، لذا نماز خود را بصورت فرادا تمام کردم.

پیر مرد این را بگفت و از مسجد بیرون رفت.پدرم بر سر خود زد و ناله کرد و گفت :این شخص بزرگی است ، 

او را بیابید و نزد من بیاورید .مردم گشتند ولی اثری از او نیافتند.

منبع

 راهنمای سعادت،ص 152.  

بر گرفته از کتاب قصه های نماز نوشته جلالی عزیزیان




نوع مطلب : داستان هایی از نماز، داستان حضور قلب در نماز، داستان های زیبا درباره نماز،
برچسب ها : داستان حضور قلب در نماز، داستان های زیبا درباره نماز، راهنمای سعادت، شوق نماز، نماز، بر گرفته از کتاب قصه های نماز،

امتیاز : :: نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 15
تعداد بازدید مطلب : 685
شنبه 12 اسفند 1391 :: 11:9



موضوعات
آمار سایت
  • کل مطالب ارسالی : 107
  • تعداد کل کاربران : 76
  • بازدید امروز : 56
  • بازدید دیروز : 150
  • بازدید هفته : 206
  • بازدید این ماه : 2,347
  • بازدید سال : 23,382
  • بازدید کل : 288,660